برچسب ها و كلمات كلیدی :اس ام اس , اس ام اس عاشقانه , دل نوشته , عکس نوشته , داستان , اشعار زیبا , استاتوس های خنده دار , مطالب طنز , فال , شخصیت شناسی

نویسنده

--------------------------------

  • مهدی (269)
  • نظر سنجی سایت

    --------------------------------

     

    نظــرتون راجع به مطالب وبلاگ؟






    وضعیت به روز رسانی سایت

    --------------------------------

    خوراک سایت

    -------------------------------

    برای اطلاع آسان از بروز رسانی سایت بر روی آیکون کلیک کنید 

    داستان روز بارانی
    seo,داستان روز بارانی


    روزهای بارانی - داستان کوتاه,داستان - روز بارانی,یه داستان واقعی - روزهای بارانی, کارتون نیک و نیکو یک روز بارانی,داستان کوتاه پادشاه جوان و عارف پیر, داستان کوتاه تدبیر خداوند, - داستان آموزنده جدید,داستان بسیار زیبا,داستان جالب,داستان جدید


    اولین روز بارانی رو یادت میاد؟

    غافلگیر شدیم چتر همرامون نبود ، خندیدیم دویدیم و به شالاپ و شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

    دومین روز بارانی رو چطور؟ پیش بینی کرده بودی و باخود چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم ، سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

    سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد میکند و حوصله نداری سرما بخوری ، چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.

    و و و و چند روز پیش را چطور؟ که با یک چتر اومدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو دقم از هم دورتر راه برویم ...

    فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو ... 


    نوشته : مهدی موضوع مطلب : داستان های عاشقی , نظرات ()
    داستان زیـبـای عـشـق مـــرد
    seo,عشق همسر


    با توجه به اینکه به روز مرد داریم نزدیک میشیم ، حتما حتما این داستان زیبا رو بخونید 

    زن هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، تا اینکه بیمار شد و مدتی بود که از سردرد های مضمن رنج می برد . 

    شبی از شب ها سردرد زن شدت گرفت طوری که منجر به بی حالی و تهوع شد 
    شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار از همسرش خواست که سوار موتور سیکلت شود تا او را به درمانگاه ببرد .

    زن در حالی که بسیار خجالت می کشید با احتیاط و سختی سوار موتور شد و از دست پاچگی نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد زمانی که موتور حرکت کرد لحظه ای نزدیک بود که زن از پشت شوهرش به زمین بی افتد در این هنگام شوهرش ناگهان گفت: مرا از پشت محکم بغل کن.

    زن با تعجب پرسید: چه کار کنم؟! و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد

    با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
    به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
    شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به درمانگاه رسیده ایم.

    زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
    شوهر ، همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نشد که
    گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" باعث شده بود که زن آن جمله را یک جمله عاطفی تلقی کند . 

    و در قلبش بسیار احساس خوشبختی و ارزشمندی کند .
    طوری که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده بود .
    *عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست.

    فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید
    دوستان عزیز اگرچه تلاش یک مرد برای تامین معاش زندگی بسیار ارزشمند و ستودنی است تا جایی که پیامبر اسلام به دستان پینه بسته کارگری بوسه زد اما یادمان باشد زندگی صرفا کار و تلاش برای امرار معاش خانواده نیست . و همیشه لازم است که یک مرد غذای روح افراد خانواده را که همان ابراز عشق و علاقه به همسر و فرزاندش می باشد را نیز تامین کند .
    تحقیقات جهانی اخیرا نشان می دهد که اکثر بیماری های ما منشا روان تنی دارد .

    نوشته : مهدی موضوع مطلب : اس ام اس مناسبتی , داستان های عاشقی , دل نوشته های زیبا , نظرات ()
    داستان واقعی “عشق در جنگ”

    عشق در جنگ




    هوا سرد است.بسیار سرد.اما در اردوگاه کار اجباری نازی ها در سال 1942 چنین روز تاریک زمستانی با روزهای دیگر تفاوتی ندارد.با لباس های کهنه و نازک ایستاده ام و می لرزم.نمی توانم باور کنم که چنین کابوسی در حال وقوع است.من فقط یک پسر کم سن و سال هستم.باید با دوستانم بازی می کردم،به مدرسه می رفتم،به فکر آینده می بودم که بزرگ شده و تشکیل خانواده دهم،من برای خودم خانواده داشتم.اما تمام این رویاها مخصوص انسان های زنده است که من قرار نیست جزء آن ها باشم.من تقریبا مرده ام. یعنی از وقتی که از خانه ام دور شده و همراه با هزاران اسیر دیگر به این جا آورده شده ام،مرده ام.آیا فردا هنوز زنده خواهم بود؟آیا امشب مرا به اتاق گاز می برند؟
    کنار حصاری از سیم های خاردار جلو و عقب می رفتم تا بدن ضعیف و لاغر خود را گرم نگه دارم.گرسنه هستم.اما تا آن جایی که یاد دارم همواره گرسنه بوده ام.غذاهای خوشمزه یک رویا شده اند.هر روز که زندانیان بیش تری ناپدید می شوند و گذشته های خوب همانند یک خواب یا رویای شیرین به نظر می رسند،من بیش از پیش در یأس و ناامیدی فرو می روم.


    ناگهان متوجه ی دختر جوانی در آن سوی سیم های خاردار می شوم.او می ایستد و با چشمان غمگین خود به من نگاه می کند.چشم هایی که گویی می گویند که او درک می کندو هم چنین این که او نمی تواند درک کند چرا من این جا هستم.دوست دارم صورت خود را برگردانم.از این که این غریبه مرا در چنین وضعی ببیند،به طرز عجیبی خجالت می کشم،اما در عین حال نمی توانم نگاهم را از نگاهش برگیرم.




    برای خوندن بقیه ماجرا به ادامه مطلب برید ...

    ادامه مطلب
    نوشته : مهدی موضوع مطلب : داستان های عاشقی , نظرات ()

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات