برچسب ها و كلمات كلیدی :اس ام اس , اس ام اس عاشقانه , دل نوشته , عکس نوشته , داستان , اشعار زیبا , استاتوس های خنده دار , مطالب طنز , فال , شخصیت شناسی

نویسنده

--------------------------------

  • مهدی (269)
  • نظر سنجی سایت

    --------------------------------

     

    نظــرتون راجع به مطالب وبلاگ؟






    وضعیت به روز رسانی سایت

    --------------------------------

    خوراک سایت

    -------------------------------

    برای اطلاع آسان از بروز رسانی سایت بر روی آیکون کلیک کنید 

    داستان به امید روزهای بهتر
    seo,داستان به امید روزهای بهتر


    مادره خطاب به پسرش: نیوتن رو میشناسی ؟
    پسره :نه کی هست؟
    مادره : اگه به درسات بیشتر توجه میکردی میشناختیش
    پسره: خیلی خوب ، پارمیدا رو میشناسی ؟
    مادر : نه
    پسره : اگه به شوهرت بیشتر توجه میکردی میشناختیش
    ..

    ادامه مطلب
    نوشته : مهدی موضوع مطلب : داستان های کوتاه , نظرات ()
    داستان کوتاه پیرمرد و بقال
    seo,داستان کوتاه پیرمرد و بقال

    مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.


    ادامه مطلب
    نوشته : مهدی موضوع مطلب : داستان های کوتاه , نظرات ()
    داستان دنیای مجازی
    seo,داستان دنیای مجازی


    یه روز از روزهای خدا با عجله به یکی از رستوران ها رفتم
    رستوران دنجی رو انتخاب کردم چون میخواستم همزمان با غذایی که میخورم برای سفر آیندم برنامه ریزی کنم 
    فیله ماهی با کره ، سالاد و نوشابه سفارش دادم
    در انتهای منو نوشته بود : غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
    لپ تاپم رو باز کردم که متوجه صدایی از پشت سر خودم شدم
    آقا آقا میشه مقداری پول به من بدی؟
    نه پسر کوچولو ، پول زیادی همراهم نیست
    فقط مقداری که بتونم باهاش نون بخرم
    باشه برات میخرم
    ادامه مطلب
    نوشته : مهدی موضوع مطلب : داستان های کوتاه , نظرات ()
    داستان کوتاه هر آنچه از من بر می آمد
    seo,داستان کوتاه هر آنچه از من بر می آمد


    گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !

    پرسیدند : چه می کنی ؟
    پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
    گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !



    ادامه مطلب
    نوشته : مهدی موضوع مطلب : داستان های کوتاه , نظرات ()
    داستان آموزنده و دلنشین “پسران هنرمند”
    seo,پسران هنرمند




    سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.
    در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

    زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
    دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
    هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
    پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟

    زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.
    سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند .
    پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .

    به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛
    چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن.
    زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!
    پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.

    پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.
    در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟
    پیرمرد با تعجب پرسید:منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم.


    نوشته : مهدی موضوع مطلب : داستان های آموزنده , نظرات ()

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات